كالبدشناسي خوك بحث مي‌كند. رساله‌ٴ چهارم‌1 نشانه‌ٴ گام بارزي در جهت پيش‌رفت است‌، چون‌ كالبدشناسي انسان را توصيف مي‌كند، يا به‌هر حال قصد توصيف آن را دارد. رساله‌ٴ كالبدشناسي‌ پنجم سالرنو را احتمالاً مي‌توان به اورسوي كالابريايي نسبت داد. اين پنج رساله به ما امكان‌ مي‌دهد تا پيش‌رفت يك سده‌ٴ كامل را بسنجيم‌. ممكن است پيش‌رفت ناچيز به نظر آيد، ولي نبايد فراموش كرد كه هميشه شروع كار بسيار دشوار است‌، مخصوصاً وقتي كه مخالفت‌هاي ديني و تعصبات عاطفي راه را بسته باشد. احتمالاً پيش‌رفت سريع (به زودي‌) هنگامي رخ مي‌دهد كه اين‌ تعصبات برطرف شود؛ و اين مستلزم يك تغيير جهت فكري‌است‌. شدت و عمق اين تعصبات‌ را از اين‌جا مي‌توان دريافت كه گذشت زمان نتوانست آنها را يكسره نابود سازد (هنوز وجود دارد و هميشه خواهد بود)، بلكه فقط اثرات آنها را خنثي كرد: اين نه كار يك سده‌، بلكه چهار سده‌ بود. وقتي درباره‌ٴ نتايج نخستين سده داوري مي‌كنيم هميشه بايد آن را به‌خاطر داشته باشيم‌؛ همه‌ٴ آنچه در اين‌جا مورد بحث قرار گرفت قابل توجه‌، و همه صرفاً نتيجه‌ٴ مساعي مكتب سالرنو بود.
از آن‌جا كه پس از سده‌ٴ دوازدهم‌، اين مكتب به‌سرعت زوال يافت‌، براي كاميابي‌هاي بعدي‌ بايد متوجه جاهاي ديگر شويم‌. با اين همه‌، در سده‌ٴ سيزدهم‌، ترقي كالبدشناسي تحت‌الشعاع‌ پيروزي اصول ارسطويي قرار گرفت‌. با اين كه نظريه‌هاي جالينوس به‌حقيقت نزديك‌تر بود، عقايد ارسطو پيروزمندانه به‌مخالفت با آن برخاست‌. اين امر در رساله‌ٴ كالبدشناسي2 منسوب به‌ ريچارد وندووري منعكس است‌. اين كالبدشناسي جديد كه به اواسط سده‌ٴ سيزدهم مربوط است‌، بيشتر از قانون اقتباس شده بود، ولي در مسائل متعارض اعتبار ارسطو در برابر جالينوس‌ قرار داشت‌. از قرار معلوم‌، اين رساله مأخذ اصلي آلبرت كبير بود و او مباحث ضدجالينوسي آن‌ را تقريباً حرف به‌حرف نقل كرد.
در اواخر عصر مورد بحث‌، با گشوده شدن يا بازگشوده شدن چشمه‌هاي تجربه كه بدون‌ توسل بدان‌ها ترقي كالبدشناسي ناممكن بود، خوشبختانه اين سير قهقرايي ناشي از عُجْب‌ فلسفي كاهش يافت‌. اين تجربه‌ها عبارت بود از كالبدشكافي انسان و آزمايش‌هاي پس از مرگ‌. در نيمه‌ٴ دوم سده‌ٴ سيزدهم‌، گاه‌گاه كالبد انساني شكافه مي‌شد (بايستي خيلي به‌ندرت جايز دانسته شده باشد)؛ شواهدي از يك چنين كالبدشكافي در رساله‌ٴ ويليام ساليكتويي (1275)، به‌دست آمده است‌. از اين قرار، اين ويليام نخستين كتاب را نوشت كه بايد آن را كالبدشناسي‌ موضعي (يا جراحي‌) خواند. كالبدشناسي و جراحي دوشادوش يك‌ديگر در حركت بودند: كالبدشناسي بهتر جراحي بهتر را امكان‌پذير ساخت‌؛ از سوي ديگر، تجربه‌هاي جراحي از مهم‌ترين سرچشمه‌هاي معلومات كالبدشناسي تازه بود.


Anatomia Ricardi .1
Anatomia vivorum .2